..

من از "خودم" به توفرار کرده بودم..حالاهرچی از تو فرار میکنم بازم به "تو"میرسم..

_جمله مال چندوقت قبل شایدخیلی وقت قبل که دیگه الان بی معنی شده ولی ..ما ادما چی میکشیم توبازی  دنیا؟

_من از قضاوت ادمهایی که جای من زندگی نکردن دیگه نمیترسم چون حوصله توضیح ندارم فقط چشامومیبندم قضاوتاشونوفرو میدم..


  • pary daryayi
  • سه شنبه ۲۲ آبان ۹۷

_

چشمهایمان را میبندیم و کلمات را در سرهم شلیک میکنیم..سکوت سوت میکشد و قلبهایمان زیر بار کلمات میمرند..
-کی گذر میکنیم ازین تباهی؟
  • pary daryayi
  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

.

همه چی اونقد پیچیده نیست که من پیچیده اش میکنم ولی همه چی اونقدر مهم هست که من مهم نمیگیرمش.

  • pary daryayi
  • يكشنبه ۲۰ آبان ۹۷

در دنیای توساعت چنداست؟



بشوره ببره..
  • pary daryayi
  • شنبه ۱۹ آبان ۹۷

قول بده

هر روز به خودم قول میدهم و هر روز زیر قول دیروزم میزنم به کل ادمهایی که تا الان به انها قول داده بودم و قرارست قول دهم میخندم. فکرمیکنم به تمام ادمهایی که یک روز جایی قول دادیم که تا ابد همدیگر را فراموش نکنیم و حال اسمشان هم یادم نمی ایداین بار بیشتر خنده ام میگیرد ، حقیقتا ادمیزاد چیز عجیبیست..


-باد مرا باخود میبرد..

-جایی درون شکمم جوانه زده است و ریشه هایش تا نوک انگشت های پایم رسیده اند و درد زوزه میکشد امان امان امان..

  • pary daryayi
  • شنبه ۱۹ آبان ۹۷

موردی

_علاقه ای به دونستن ندارم .حتی گاهی دوست دارم دستموبزارم روی دهن ادما بگم:میشه لطفا راجب هیچ چیز بامن حرف نزنید؟ترجیح میدم ازتموم واقعیت ها ازتموم افکارادما نظراتشون به دور باشم وهیچی نشنوم 
_من همیشه همه چیو حل میکردم .روزی هزاربارحرفاموکارامو درنظرمیگرفتم باخودم کلنجارمیرفتم تاکجارو خراب کردم که برم درستش کنم ولی الان ترجیح میدم همه چیوهمونطور خراب شده بزارم برم ..
_از حرف زدن واهمه دارم از شنیدن بیشتر وقتی کسی چیزی بهم میگه دوست دارم گوشامومحکم بگیرم ونشنوم حتی حرفای غادی معمولی من طاقت هیچئ چیزیو ندارم.
_همیشه فکرمیکردم اگه نباشم فراموش میشم از فراموشی میترسیدم ازاینکه اندک دوستایمم ازدست بدم و به فراموشی سپرده بشم ولی حالا ازکل ادما یه قدم عقبتر وایستادم تافراموش بشم
_نه افسرده ام نه خسته یه حالتی عین اینکه همه چیز اکی و هیچ چیزی نه واسه خوشحالی هست نه واسه ناراحتی این حالت ازنرمال بودن هم چیزجالبیه
_از ادمای مرموز بدم میاد ومیتونن به شدت وحشتناک باشن و اعصاب خورد کن 
_از تموم وقتهایی که ادم خوبی نبودم پشیمونم و این حس منورهانمیکنه.
_سعی میکنم ادمارو دوست داشته باشم از دور ارهمون یک قدم عقبتر چون حس میکنم ادما درون زیبایی دارن باتموم کثیف بودنشون ولی حوصله شونوندارم اصلا
_به نظرم هرکودوم ازماتوانایی هایی داریم که بهتره ازشون استفاده کنیم وبگیم اره من فلان توانایی رو دارم و این شکسته نفسی های مسخره رو کنار بزاریم.
_من جزو اون دسته ادمای احمقی بودم که یجوراییی تبعیض نژادی رو قبول داشتم ولی بعداشنایی بایه افغانی روزی هزاربار ازخودم بدم میومد که چه افکار پوچی داشتم و بهتون توصیه میکنم بایه افغان یا بقیه نژادها حتما حرف بزنید حتی اگه حس میکنیدتعصب خاصی ندارید روی این موضوع ها .حرف زدن باهاشون باعث میشه به بعضی از تعصبات الکی درونون پی ببرید.
_کاش من یه روز داخل یه قوطی رنگ بنفش خفه بشم بمیرم..بنفش بنفش بنفش..
_شایدموفق نشم تهش اینه که ادم بهتری میشم نه؟
_من فراری ام ازتموم قصه های ناتموم
_حرف زدن راجب گذشته احمقانه ترین کار ممکنه.
_من از خود قبلیم و دراینده از خود الانم بیزارم..
_هر شنبه یه شروع تازه.
  • pary daryayi
  • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷

من یه قصه تموم شده ام

از پیرشدن میترسم ازاینکه چشم هایم را باز کنم ببینیم وسط زندگی قرارگرفته ام که نه خودم خواسته ام  ونه خودم رقم زده ام از اینکه هیچ چیز در اینده بنفش نباشد من همانی باشم که مادرم میخواست پدرم میخواست . ارزوهایم مرده..و یا وقتی چشم هایم را بازکنم ببینم زنی هستم دراستانه سی سالگی که در دلم کسی دیگریست وهم اغوش دیگری شده ام و یاکسی که تمام  ارزوهایش را در دوره قبلی زندگی اش جا گذاشته است...من از سی سالگی بیست سالگی حتی 18 سالگی میترسم من تحمل این همه نرسیدن را ندارد من ؟میخواهم بخوابم ببینم صد سال گذشته است. ایده ای برای صدسال دیگرهم ندارم ولی ترجیح میدهم روزهایی که شکست میخورم را نبینم من توان این همه مقاوت راندارم..دارم؟


_من ادم این مدل زندگی کردن نیستم روح عصیانگرم درهم شکسته میشود خسته میشود من نمیخواهم روحم رام شود نمیخواهم دیگر قصه ای نداشته باشم..




  • pary daryayi
  • چهارشنبه ۱۶ آبان ۹۷

همین.

 far..farther..farthest...nothing was from me

_دورترین نقطه ازادمها.

  • pary daryayi
  • دوشنبه ۱۴ آبان ۹۷

نگوکه قراره اینطوری بمیرم..

امروز به مامانم گفتم: دیدی توام عادت کردی؟به این زندگی که هی توش هرروز تکراربشی .  اینکه صبحابلندشی بری مدرسه بعدظهرابخوابی عصر زنگ بزنی به امین وسط روز یکم بامن حرف بزنی توگوشیت بچرخی اینستا تلگرام ..شام بپزی ناهاربپزی  و باز فردا ازنو..گفت:مگه قراره غیراین باشه؟ گفتم: من اینونمیخوام من این زندگی عادیو نمیخوام اینکه همینطور روزام روتین بگذرن هر روز برم مدرسه درس بخونم برم دستشویی موهاموشونه کنم به جوکای بیمیزه بخندم و هی حرف بزنم ادمای تکراری ادمای عوضی ادمای خوب حرفای تکراری ارزوهای خیالی  فکر سفرای طولانی بدون بازگذشت فکر یه لحظه ازادی و رویاهای شیک توی سرمون که شب میشه غول زیرتختمون میخورتش و باز فردا ماهمون ادمای احمقی بودیم که قراربودفردامونوتغییربدیم باز فردا پس فرداهای دیگه ماهمون ادمای احمق میمونیم و زندگی عادیمون......تموم این حرفا تانوک زبونم اومدبگم که  دیدم مامان رفته به زندگی عادیش برسه و گوشی رو برداشته به امین زنگ میزنه بیخیال گفتم سلام برسون..

_من ازتموم جمع ها وتنهایی ها فراری ام انگارکه متعلق به هیچ جا وهیچکس نیستم..وحشتناک نیست؟ادم متعلق به هیچجا وهیچکس نباشه حتی ارزوهاش..

_حس خوبی بهم نمیدی حتی وقتی نگرانم میشی ونیازطبیعیم میگه باید ذوق کنم..ولی من فقط تنفرمیشم گاهی بی تفاوت حتی..

  • pary daryayi
  • يكشنبه ۱۳ آبان ۹۷

ای

تونمیدانی شایدهم میدانی و نمیگویی ولی فرقی ندارد دانستن ونداستن تو یاهرکس دیگری تاریخ مصرف یک چیز هایی که یگذرد گفتن ونگفتن وتوضیح دادن وندادنش نه دردی رادوا میکند نه حالی راخوب یابد.

 تاریخ مصرفش که بگذرد عین چایی سردشده ازدهان می افتاد ودیگر به درد نمیخورد. تاریخ مصرف تمام چیزهایی که چشمهایت گفتند وتونگفتی گذشته است پس توام چشمهایت راببندو ندیدبگیرعین تمام سالهایی که چشمانت گفتند وتو؟سکوت کردی..


_روزای خوب ساختنیه نه اومدنی..

_من خودالانموخیلی دوست دارم چون حس میکنم دقیقاهمون چیزیه که توفکرم بود .گاهی ادما نمیدونن حرف های عادیشون چقدمیتونه موثرباشه که یه ادم عین من اینقدرتلاش کنه درجهت بهبود خودش..


_من باروزمره نویسی حس خوبی ندارم ولی حس میکنم بایدیه چیزایی بنویسم تایادم نره.


_هرانچه گویی هستم ایاتوانچه مینمایی هستی؟


_من به خاطبعضی چیزاازخودم عذرخواهی میکنم بابت این سالها.

  • pary daryayi
  • شنبه ۱۲ آبان ۹۷
تو می خواهی خودت شوی. چند بار این را از تو شنیده ام ؟ چند بار زار زده ای که هرگز آزادی ات را نشناخته ای ؟
مهربانی. وظیفه و ایمان. میله های زندان تو هستند
این پاکدامنی حقیر تو را هلاک خواهند ساخت. تو باید شرارت را در وجود خویش بشناسی
نمی توان نیمه آزاد بود: غرایزت نیز تشنه آزادی اند
سگان وحشی در سرداب وجودت برای رهایی پارس می کنند. گوش کن. صدای شان را نمی شنوی؟

_زمانی که نیچه گریست

+ aboutme را بخوانید.